۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

معرفت در نیمه اول سال 1389


نجیب الله سروش

سال 1389 نهمین سال فعالیت لیسه عالی معرفت در شهر کابل است. در ماه جوزای 1381 این برنامه ها در یک ساختمان کرایی واقع ایستگاه پل خشک که در یک طبقه به صورت خامه اعمار گردیده بود، آغاز گردید. از آن زمان تا کنون نه سال می گذرد. نه سالی که همراه با فراز و فرودهایی بی شماری بوده است. در جریان این نه سال، حوادث، اتفاقات و مسایل بی شماری برای اعضای این لیسه رخ داده است. حوادث و اتفاقاتی که نه سال قبل کم تر می شد آنها را تصور کرد. و اما در این نوشته صرفاً کارکردها و دستاوردهای لیسه در سال 1389 معرفی می شوند.
رخصتی های زمستانی 1388، برای اعضای اداری لیسه عالی معرفت این مجال را فراهم کرد تا یک طرح دقیق تر و پلان شده ای را برای بهبودی وضعیت تعلیمی در سال 1389 فراهم سازند. بخش کثیر تغییرات و تحولات سال 1389، مرهون همین طرح است. این طرح باعث شد تا بخش کثیری از مشکلات و دشواری هایی که معمولاً در جریان سال های قبل اداره لیسه با آنها مواجه بود، رفع گردند. برخی از تغییرات، فعالیت ها و دستاوردهای لیسه در این سال به طور خلاصه در ذیل ذکر می گردند:

-          تشکیل دیپارتمنت ها:
مجموع بخش تدریسی لیسه عالی معرفت در سال 1389 به هفت دیپارتمنت تقسیم گردیده است که عبارتند از: دیپارتمنت علوم طبیعی، دیپارتمنت ریاضیات، دیپارتمنت زبان و ادبیات، دیپارتمنت علوم انسانی، دیپارتمنت اصول صنفی، دیپارتمنت هنر، دیپارتمنت امور تربیتی و دیپارتمنت برنامه های رشد سریع.
اگر چند بخشی از این دیپارتمنت ها در سال های قبل نیز به گونه ای فعالیت داشتند و معلمان تا حدودی در میان این دیپارتمنت ها تقسیم گردیده بودند، اما به علت کمبود کادر لازم در هر بخش و عدم جای کافی برای جلسات، این دیپارتمنت ها با مشکلات زیادی مواجه بودند و نمی توانستند برنامه های خویش را به صورت درست پیش ببرند. در سال تعلیمی 1389 تا حد امکان کوشیده شد این مشکلات شناسایی شده و حل گردند.

-          تکمیل شدن کار ساختمان:
یکی دیگر از دستاوردهای خوب این سال تکمیل شدن منزل های سوم و چهارم ساختمان جدید این لیسه بود. با بهره برداری این بخش، اداره لیسه عالی معرفت مجال یافت تا بخش کثیری از مشکلاتی را که در سال های قبل حل ناشده باقی مانده بود، قابل حل سازد. با استفاده از اتاق های جدیدی که در اختیار اداره لیسه عالی معرفت قرار گرفت، برای هر کدام از بخش های مختلف نظر به ضرورت، اتاق های جداگانه و مشخص اختصاص یافت. اکنون دیگر هر کدام از دیپارتمنت های هفت گانه، مدیریت، سرمعلمیت و شعبه مالی دارای اتاق مشخص خویش اند. برعلاوه این ها، اتاق سمعی و بصری، اتاق نمایش فلم، اتاق های لابراتوار برای فزیک و کیمیا و بیولوژی، دفتر امور فرهنگی، تالار عمومی برای جلسات با اولیا و سالون جلسات معلمان بخش هایی اند که عملاً فعال شده و قابل استفاده و بهره برداری اند.

-          بورسیه های تحصیلی:
در سال تعلیمی 1389 نوزده نفر از معلمان و دانش آموزان لیسه عالی معرفت موفق به دریافت بورسیه های تحصیلی در کشور های مختلف شدند:
§         عزیز رویش، در بورسیه پنج ماهه در دانشگاه یل در آمریکا.
§         ناهید پیمان، برای صنف دوازدهم در آمریکا.
§         محب الله ناجی (دانش آموز صنف دوازدهم) و محمد قاسم (دانش آموز صنف یازدهم) در پروگرام یک ساله Yes در آمریکا.
§         خانم زهرا سیفی، مسوول نظم همراه ده نفر دیگر از فارغان قبلی (عمدتاً فارغان سال 1389) در بورسیه لیسانس و ماستری در دانشگاه آسیایی برای زنان در بنگله دیش. و
§         چهار نفر از فارغان سال 1389 برای دوره لیسانس در بورسیه کشور هند. (از این چهار نفر یک نفر به علت مشکلات خانوادگی نتوانست در این بورسیه شرکت کند.)

-          دانش آموزان:
در سال تعلیمی 1389 به تعداد 2352 نفر دانش آموز از صنف اول الی دوازدهم ثبت نام کرده اند که از این جمله 834 نفر آن دختر و 1518 نفر دیگر آن پسر می باشند. هر کدام از دخترها و پسرها در ساختمان های جداگانه خویش آموزش می بینند.

-          معلمان و پرسونل اداری-خدماتی:
از نظر پرسونل اداری و تدریسی لیسه عالی معرفت در سال 1389 در بالاترین حد خود در مقایسه با سال های قبل قرار دارد. مجموع اعضای تدریسی و اداری لیسه در این سال 141 نفر است که از آن جمله 96 نفر معلم مربوط برنامه های مکتب و 15 نفر معلم در بخش آموزش زبان انگلیسی است. 20 نفر باقی مانده افرادی اند که در بخش های مختلف اداری - خدماتی مشغول کار اند.

-          صندوق تعاونی:
بنیاد فعالیت لیسه عالی معرفت از همان ابتدا به صورت غیر انتفاعی گذاشته شده است. جواز رسمیی که از جانب وزارت معارف برای لیسه و جواز وزارت عدلیه که برای شورای سرپرستی لیسه اخذ گردیده است، نیز غیر انتفاعی است. به همین اساس، صندوق تعاونی این لیسه، یکی از پربارترین و موثرترین بخش ها در طول دوران فعالیت لیسه عالی معرفت بوده است. در لایحه رسمی لیسه عالی معرفت ثبت گردیده است که هر سال حد اقل ده درصد مجموع عاید این لیسه برای صندوق تعاونی اختصاص یابد. به همین خاطر هر سال بالاتر از دو صد و پنجاه نفر دانش آموز واجد شرایط، از جانب این صندوق مورد تشویق و حمایت قرار می گیرند.
در سال تعلیمی 1389 نیز به تعداد 285 نفر دانش آموز با استفاده از سهم گیری فعالانه دوستان مقیم ناروی، دانمارک، هالند، لندن و آمریکا و نیز جمعی از دوستان خیرخواه در داخل افغانستان اعم از اعضای شورای سرپرستی و یا خارج از آن - مورد حمایت و تشویق قرار گرفتند.

-          آموزش زبان انگلیسی:
برنامه آموزش زبان انگلیسی که از اول زمستان 1387 آغاز یافته بود، هم چنان در سال 1389 ادامه داشت. این برنامه برای دانش آموزان دختر از صنف هفتم الی دوازدهم و برای دانش آموزان پسر از صنف دهم الی دوازدهم، تدارک دیده شده است. در هر دور این برنامه حدود بیشتر از سه صد نفر دانش آموز بدون پرداخت فیس آموزش می بینند.

-          برنامه آموزشی رشد سریع:
از آنجایی که بخش کثیری از جوانان ما متأسفانه به علت عدم درسی به آموزشگاه ها از نعمت سواد و دانش بی بهره مانده اند، اداره لیسه عالی معرفت از همان ابتدا برنامه های خاصی را برای این افراد تدارک دیده بود. بخش کثیر دانش آموزان معرفت که حالا در دانشگاه درس می خوانند و یا در صنوف بالاتر رسیده اند، با استفاده از همین برنامه رشد سریع بوده است.
اما این برنامه در سال 1389 با یک ابتکار و نوآوری دیگر همراه شد. چون بخش کثیر افراد جامعه به علت مصروفیت های شخصی خویش نمی توانند برای ساعات طولانی در مکتب باقی بمانند، اداره لیسه عالی معرفت در بهار سال 1389 تصمیم گرفت یک برنامه ویژه ای برای این افراد، آن هم با هزینه خیلی اندک (ماهی 60 افغانی) تدارک بیند. این برنامه طوری عیار گردیده است که دانش آموزان، هر دور درسی خویش را در سه ماه تکمیل می کنند. مضامینی که برای این برنامه اختصاص یافته است، صرفاً دری و ریاضی است، چون این افراد در قدم اول بیشتر نیازمند این مضامین می باشند. اولین دانش آموزان این برنامه حالا در صنف چهارم رسیده اند و انتظار می رود تا پایان سال جاری، دوره ابتدایی خویش، یعنی تا صنف ششم، را تکمیل کنند. اکنون به تعداد 130 نفر دانش آموز، آن هم اکثراً افراد بالاتر از سن پانزده و شانزده در برنامه مشغول آموزش اند. قرار است سالا آینده با توافق وزارت معارف، این افراد شامل چوکات رسمی تعلیمات وزارت معارف گردیده و تحصیلات خویش را به طور رسمی دنبال کنند.

لحظه آخر


فاطمه سعادت/ صنف دوازدهم

سه قصه، سه لحظه، سه آخرین لحظه. جداییم و با همیم. در پناه همین لحظه ها. اما چه تلخ است لحظه آخر.
1-      آی، آی، آی موهایم را الا کو!
-          نه، نمی کنم!
-          چرا؟
-          تو اول دستت را از گردنم خطا بده بعد من مویت را الا می کنم.
-          اگر نکردی پس چی؟
-          خوب، پس هر دوی مان با هم رها می کنیم.
-          ا، 2،3
و هر دوی شان هم دیگر را رها کردند.
-          به خدا اگر یکبار دیگر موهایم را کش کنی مادرم را سرت می آورم!
و هر دوی شان یعنی امیر و زهرا شروع به گریه کردند. امیر می گفت: به خدا اگر دیگر بایسکلم را به تو بدهم. و زهرا می گفت: به خدا اگر دیگر دستت زخم شد پوف کنم.
صدای گریه این دو خواهر و برادر چنان فضای کوچه را پر کرده بود که خود به خود نظر دکانداران و همسایه ها به آن سو جلب شده بود. لحظات بعد صداهای مهیب تری این دو کوچک را به سکوت باز داشت. بلی صدا از خانه پدر و مادر زهرا می آمد. دوباره دعوا کرده بودند. نمی دانم چرا، ولی امیر دست زهرا را به دست خود محکم گرفته بود و هر دو فراموش کرده بودند که چند لحظه پیش با هم قهر بودند.
-          به خدا بس است. دیگر طلاقت می دهم. نمی تانم تحملت کنم. از دست تو، از دست زندگی، از دست بی آبروگی، به خدا خسته شدم...
لحظاتی بعد صدای قدم های تند مادر امیر و زهرا آمد که چادرخود را به سر کرده و در حالیکه گریه می کرد، ازخانه بیرون شد. دست زهرا را گرفت و به تندی شروع به رفتنکرد. لحظه ای بعد صدای پدر امیر و زهرا آمد که او هم با یک زیر پیراهنی و شلوار راه راه از خانه بیرون شد. دست امیر را گرفت و به سوی خود کشید. آری برای آخرین لحظات بود که امیر و زهرا همدیگر را می دیدند. اشک های معصومانه آنها سرازیر می شد؛ تا اینکه امیر در میان بازوان پدر و زهرا در میان چادر سیاه مادر گم شد.

2- دخترم گلم... آرام باش... برایت کالا جور می کنم. سیل کو! چقدر مقبول است....
زن چنان سرگرم دیدن فرزند خود بود که اصلاً متوجه سیلی جمعیت نبود که او را نگاه می کردند....
-          دختر مقبولم یادت است آن شبی که تب کرده بودی تا صبح بیدار ماندم و برایت ستاره ها و فرشته ها را نشان دادم. دخترک عزیزم تو قرار است بزرگ شوی. عروس شوی؛ مثل صدها مادر شوی.... دخترم....
-          زن لحظه ای از کودک چشم بر نمی داشت و با افتخار با فرزند خود گپ می زد. ناگاه همه جمعیت اشک ریختند. پس مردی با چهره شکست خورده دست همسر خود، یعنی این زن را گرفت و به عقب راند. آنگاهبه چند مردی که کنارش بودند، اشاره کرد و آنها کودک را برداشتند و داخل تابوت کوچکی گذاشته و داخل حفره کوچکی ماندند. زن فریاد می زد. تا اینکه ساکت شد. مردم آرام آرام روی گور خاک ریختند و این آخرین لحظه ای بود که زن فرزندش را می دید.

3- دخترک نگاهی گذرا به تمام خانه خالی کرد. بله همه چیز را جمع کرده بود. سپس قلم را گرفت و شروع به نوشتن کرد: لحظه های آخر است عزیزم که این نامه را برایت می نویسم. لحظه های واپسین... سال هاست که نتوانستم عشقم را به تو ابراز کنم. متأسفم؛ ما دخترها اینگونه ایم. اولین نگاه مردانه تو مرا اسیر کرد. تو هر روز جلوی پارک خانه مان می نشستی و درس می خواندی... تو پاک تر از آن بودی که من به عشقم نسبت به تو اعتراف کنم. حرف های زیادی برای گفتن دارم. اما لحظه های آخر است. تا بیست دقیقه دیگر پرواز دارم. لحظه های آخر است که در این کشور در این خاک و در این خانه هستم. امیدوارم تو هم لحظه ای به من فکر کنی. ولی بدان تمام لحظات زیبایم مال تو. می خواهم فراموشت کنم و تو را به خدا می سپارم.
دخترک کاغذ را تا کرد و آن را روی چوکی جلوی خانه شان، همانجایی که پسرک هر روز درس می خواند،گذاشت می دانست که پسرک حالا می آید و سریع رفت... در همان لحظه ها پسرک آمد ولی دختر رفته بود.
پسرک روی چوکی نشست و به کتابش خیره شد. ولی درس نمی خواند. زیرا دلش می خواست دختری را ببیند که همیشه دزدکی وی را از پنجره نگاه می کرد؛ زیرا دخترک زیباترین نگاه را داشت؛ ولی پنجره خالی بود و نه کاغذی روی چوکی بود، زیرا باد آن را برده بود.
این سه داستان روایت سه لحظه آخر بود.
لحظه قبل از سه نقطه؛ لحظه ای قبل از بریدن نگاه های تو؛ قبل از رفتن؛ قبل از سکوت. باید قدر لحظه ها را دانست. مبادا لحظه آخر باشد.

شعر روح هنر است.

(یادداشتی از عزیز رویش از دانشگاه یل امریکا)

خانم الیزابت الکساندرا، در سال 1962 در هارلم نیویورک به دنیا آمد، اما در واشنگتن دی سی بزرگ شد. او به عنوان یک شاعر و نویسندهی سیاهپوست امریکایی از شهرت و اعتبار زیادی برخوردار است و در حال حاضر، برعلاوهی تدریس زبان و ادبیات انگلیسی، ریاست بخش مطالعات امریکاییان افریقایی تبار در دانشگاه یل را نیز بر عهده دارد.
خانم الیزابت در برنامهی ورلد فیلوز اولین مهمان ویژهای بود که افتخار دیدارش را نصیب ما کرد. قبل از دیدار، مسئولان برنامه در مورد او و اهمیتی که آمدنش در ضیافت شام با ما دارد، نکتههای زیادی گفته بودند. او همان خانمی است که از میان صدها داوطلب که باید در مراسم تحلیف بارک اوباما شعر میخواندند به عنوان تنهاترین شاعر برگزیده شد و شعر معروف خود در توصیف روز تحلیف بارک اوباما را زمزمه کرد. کارول رومنز، در روزنامهی گاردین، با ذکر نقش و مقام ادبی خانم الیزابت، شعر او در مراسم تحلیف را هموزن آن مراسم و آن گردهمایی بزرگ ندانسته بود. قضاوت پایانی خانم کارول در مورد الیزابت این بود که وی به درستی شاعر مردمی است اما او قبل از این شعرهای به مراتب بهتر از این برای مردم سروده بود. من وقتی در جستجوی گوگل رفتم تا نظریات مختلف در مورد شعر الیزابت را ببینم، از میان دهها تکهای که در وصف و یا نقد او نوشته بودند، همان مقالهی کوتاه برایم جالبتر بود، چون در آن پارهای از تکههایی یادآوری میشد که سخنان بارک اوباما از شعری که خانم الیزابت داشت، سنگینتر و در واقع شاعرانهتر معلوم میشدند و به تعبیر مقالهنویس گاردین، خانم الیزابت در واقع رد پای اوباما را در شعر خود تعقیب کرده نه اینکه از او جلو زده باشد.
یادآوری از این مقاله بیشتر به دلیل آن است تا بعداً وقتی سخنان خانم الیزابت در وصف کلمهشناسی و سخنفهمی اوباما را نقل میکنم به نحوی توجیه کمآمدن شعرش در مقایسه با سخنان رییس جمهور را نیز داشته باشد.
***
الیزابت، اکت و ادای شاعرانهاش خیلی جالبتر از سخنان شاعرانهاش است. حد اقل برداشت من اینگونه بود. من هنوز زبان انگلیسیام آنقدر خوب نیست که بتوانم لطف کلام شاعرانه در این زبان را درک کنم. هر گاهی که به توانایی خود در درک زبان انگلیسی میاندیشم یاد سخنی از نلسون ماندلا میافتم که میگوید زبان را تا وقتی درست نمیفهمی که از موسیقی و شعر آن زبان لذت ببری. من در این حساب، زبان هندی را خیلی بیشتر از زبان انگلیسی میدانم، چون میتوانم از موسیقی و شعر هندی لذت ببرم اما از انگلیسی نه!
به هر حال، آن شب قسمتهایی از سخنان خانم الیزابت که نثر بود و با کلمات مسجع بیان میشد برایم بیشتر قابل درک بود تا وقتی که از برخی شعرهای خود یا شاعرانی دیگر از امریکا یاد میکرد. حس میکنم وقتی پای مقایسهی شعر در میان باشد، هیچگاهی نمیتوانم کاخ بلند شعر فارسی را با شعرهای انگلیسی که به نظرم میرسد تنها ردیفی از کلمات اند مقایسه کنم. این شاید نوعی تعصب باشد یا ناآگاهی من از شعر انگلیسی.... به هر حال، خانم الیزابت، سخنان قشنگ و پرمفهوم و الهامبخشی داشت، اما اکت و ادای شاعرانهاش خیلی گیراتر و زیباتر از سخنانش بودند. با لبخند و اعتماد به نفس و رقص سر و دست و نگاه، به گونهای رفتار میکرد که یاد توصیف همسر شاملو در مورد او افتادم که میگفت زیباترین لحظات وقتی بود که شاملو را در آشپزخانه مصروف پخت و پز میدید و حس میکرد که با تمام اندامش شعر میسراید.
بااینهم، من از سخنان الیزابت بیش از هر جلسهای دیگر یادداشتبرداری کردم، اما برای اینکه مفهوم سخنان او را بیشتر و بهتر بفهمم، ناگزیر شدم قسمت زیادی از نوشتههای او در مورد ادبیات و پیشینهی کار ادبیاش را از سایت خودش و برخی جاهای دیگر که آثار او را نشر کرده بودند مرور کنم. او خودش میگفت که شاعران نمادها را بیشتر از واقعیتها ارج میگذارند و به همین دلیل، درک سخنان نمادین خیلی زحمت میخواهد تا سخنانی که با زبان اخباری و واضح بیان میشوند....
***
خانم الیزابت هیجانش از لحظهای که بارک اوباما خود را نامزد کرد و تا لحظهای که رفت مراسم تحلیف خود را در باشکوهترین محفل تاریخ امریکا (و به تعبیر او در باشکوهترین لحظهی تاریخ دنیا) انجام دهد، غیر قابل توصیف است. دختری که به یاد میآورد پدرانش با زنجیر از راه دور، از صحرای سیاه، آورده شدند تا در سرزمین طلا به عنوان برده خرید و فروش شوند و یا در مزارع و معادن جان بکنند تا ثروت امریکا انبار شود، یک بار شاهد میشد پسر جوانی حرکت میکند و میگوید تاریخ و همه چیز را تغییر میدهد!
خانم الیزابت، از این حرفها تنها بدن کلمات را نمیدید. تنها نمیدید مرد سیاهی در لباس رییس جمهوری رفته است و کاخ سفید را اشغال میکند. تنها نمیدید که میلیونها امریکایی شب و روز تپیدند تا این روز را به تاریخ بسپارند. او همه چیز را درست مانند هر شاعری دیگر، یک نماد میدید و به تعبیر خود او نمادهایی که گویایی شان را هیچ زبانی در تاریخ پس زده نمیتواند. الیزابت گفت: سرمایهی انسان همین نمادهایی اند که با خود میسازد و از خود به تاریخ میگذارد. پدران من سیاه و برده بوده اند، من حالا رنج آنها را به سادگی فراموش میکنم، چون آنها به عنوان واقعیتی در زمان خود هر چه میبودند میگذشتند و میرفتند، همچنانکه اربابان شان گذشتند و رفتند. من پدران خود را نمادی از تاریخ انسان میدانم. آنها برده بودند، اما نمیدانم چه انسانهای دیگر، هزاران هزار و میلیونها میلیون در زمان پدران من و پیش از پدران من در تاریخ به بردگی کشانده شده اند و درست مثل پدران من در بردگی و گمنامی جان داده اند.
الیزابت، به پیروزی اوباما از همین زاویه نگاه میکند. او میگوید کاخ سفید تنها دیوارهایی نیست که اتاقهای باشکوه و مجللی را در خود گرفته است. کاخ سفید کاخ مجلل تاریخ بشر است. تمدن امروز در آنجا تمثیل میشود. قدرت و ثروت و بزرگترین و مهمترین تصمیمگیری جهان در آنجا تمثیل میشود. بارک اوباما همین نماد را تسخیر کرده است. وقتی از او پرسیده شد که اگر بارک اوباما در انتخابات بعدی پیروز نشود، واکنش او به جامعه و تاریخ و فرهنگ امریکایی چه خواهد بود، با لبخندی ساده و آرام گفت: هیچ! حس میکنم جامعه و تاریخ و فرهنگ امریکایی با انتخاب بارک اوباما و فرستادنش به کاخ سفید ظرفیت خود را نشان داده است. اینکه نمادها میتوانند برای تغییر ساختارها کافی باشند، من چنین اعتقادی ندارم. نمادها تنها نماد اند. وقتی ساختاری تغییر میکند نشان از این است که دیگر چیزی نماد نمانده است. نماد همان یگانه بودن و نشانه بودنش است و ما آن را در زبان خود سمبول میگوییم که تنها میتواند ذهن را به سوی مفهومی و ارزشی هدایت کند.
***
الیزابت سخنشناسی اوباما را با لحن و سخنان بلندی تمجید کرد: او کسی است که هم سخن را میشناسد و هم قدر سخن را میداند. او سخن خوب را خوب ادا میکند و هیچگاه سخن را به خاطر چیزی کمتر از سخن هدر نمیدهد. کسی در مورد این قضاوت الیزابت اعتراض کرد که سیاستمدار نباید شاعر باشد، باید ساده و راست سخن بگوید تا حرفش را به مخاطب انتقال دهد. اگر سیاستمدار، آنهم در مقامی که اوباما قرار دارد، با سخن برخورد شاعرانه کند از انتقال حرفش به مردم عاجز میماند. الیزابت در پاسخ گفت: نه خیر، حس میکنم شاعرانه سخن گفتن به معنای این نیست که سخن بیهوده گفته شود. سخن باید با زیبایی بیان شود. اگر سیاستمداری هم سخنِ خوب بگوید هم سخن خود را با بیان خوب انتقال دهد کار ارزشمندی انجام داده است. بارک اوباما، سخن را بیهوده مصرف نمیکند. هر گاهی ضرورت میبیند سخن بگوید هم خوب سخن میگوید و هم سخن خوب میگوید.
کسی پرسید اگر اوباما یک سیاهپوست نمیبود اما اوصاف دیگر او را میداشت آیا او باز هم حاضر بود به اینگونه از او تمجید کند، گفت: نه خیر! اوباما به دلیل همان که سیاهپوست است از هر کسی دیگر برجستگی و امتیاز یافته است و اگر چنین نمیبود او که نمیتوانست به نماد و نشانه تبدیل شود و هیچ فرقی با دیگر روسای جمهوری نداشت، مگر اینکه شاید موفقتر و بهتر از دیگران باشد. الیزابت گفت: من خود یک زن سیاهپوستم و میدانم که در بارک اوباما حس من به  عنوان یک انسان چگونه سخن میگوید. این نژادپرستی نیست. این تعلق من به عنوان یک انسان و یک شاعر با یک نماد است که زندگی من در قالب آن به سخن میآید.
کسی گفت: بارک اوباما محبوبیت خود را در میان امریکاییان از دست داده است چون به وعدههایی که داده بود رسیدگی نتوانست. الیزابت با این حرف موافق بود و میگفت: این چهرهی اوباما مطلوب من نیست. او وقتی در چهرهی رییس جمهور و سیاستمدار سنجیده شود هر کسی حق دارد از او بپرسد که چه گفته بود و چه کاری را انجام داد یا انجام نداد. شاید من با ده دلیل بگویم او موفق بوده و دیگری با ده دلیل دیگر بگوید که نه او موفق نبوده است. من با چهرهی دیگری از اوباما حرف دارم که برای تاریخ و برای فرهنگ و برای مدنیت امریکایی سخن میگوید. موفقیت یا عدم موفقیت اوباما به این چهرهی او کاری ندارد و من اطمینان دارم که اوباما پیروز شود یا نشود این چهرهاش را که مال تاریخ و مال فرهنگ این جامعه است مخدوش نمیکند و هرگز انتظار ندارم که او به کاری دست زند که تاریخش خرج ریاست جمهوریاش شود. الیزابت گفت: دید من با دید کسی که محبوبیت اوباما را برای کمپاینهای انتخاباتی میسنجد یکی نیست و به همین دلیل فکر میکنم هنوز در امریکا کسان زیادی هستند که کار بزرگ شان در انتخاب بارک اوباما را دست کم نمیگیرند.
***
سخنان الیزابت مرا به شوق انداخت تا طرح بزرگ محمود جعفری را با او در میان بگذارم: شعر دادخواهی. گفتم: شاعرانی اکنون در افغانستان گام بلند کرده اند تا کمپاینی به نام شعر دادخواهی و یا در کل ادبیات دادخواهی به راه اندازند. حرف اینها این است که در وسط تمام هیاهویی که شهر و دیار ما را خورده است صدای انسان مظلوم و قربانیشدهی این دیار کمتر شنیده میشود. شعر و هنر و ادبیات باید این صدا را بلند کند. این صدا مرز نمیشناسد و تنها به انسان میاندیشد. انسانی که در انفجار بمب هلاک میشود، انسانی که سنگسار میشود، انسانی که گوش و بینیاش را با کارد میبرند، انسانی که به رگبار بسته میشود، انسانی که در زیر آوار خانهاش جان میدهد، انسانی که در روی بازار شلاق میخورد و توهین میشود، انسانی که از خانه و کاشانهاش با بربریت و سبعیت رانده میشود، انسانی که در زیر شکنجه جان میدهد، انسانی که به جرم حرف و سخنش توهین میشود و زجر میکشد، انسانی که میرود زندان و بدون اینکه معلوم شود جرمش چیست همانجا میماند تا میپوسد، ... اینها همه قربانیان بیصدایند که شعر و ادبیات و هنر باید صدای شان را بلند کند. این کمپاین تازه راه افتاده است و میخواهم از زبان تو به عنوان یک شاعر سیاهپوست که شعرت به نوعی دادخواهی بوده است در این مورد بشنوم....
الیزابت گفت: شعر زیباترین سخن است و موسیقی و هنر و ادبیات در هر جلوهی آن بخشی از همین سخن زیبا را بیان میکند. من شعر را روح هنر میدانم و در واقع فکر میکنم هر سخنی دیگر به اندازهای که روح شاعرانهتر داشته باشد، زیباتر و هنرمندانهتر میشود. شعر دادخواهی شعر راستین است. شاید من این را به دلیل تجربهی سیاهپوست بودنم و به دلیل تجربهی زن بودنم میگویم. اما حس میکنم اگر شعر دادخواهی نداشته باشد، بخش مهمی از زیباییاش را از دست میدهد. شعرهای عاشقانه هم به نوعی شعر دادخواهی اند. هیچگاهی شعر عاشقانه سروده نمیشود و به دل چنگ نمیزند مگر اینکه آنجا مفهوم دادخواهی باشد و شکایت پنهان از قید و بندهایی که عاشقان را از هم دور نگه داشته است. آنگاهی که انسانها از هم دور میافتند شعر میتواند دوباره آنها را به هم نزدیک کند. وقتی برایش گفتم: شعر واقعی تنها از واقعیت سخن نمیگوید بلکه از پشت واقعیت سخن میگوید، حرفم را پسندید و گفت: دقیقاً همین است که شعر و هنر میتواند مرزها را بشکند و به دل و روح و روان آدمها چنگ اندازد.
الیزابت شعر و هنر دادخواهی را در افغانستان یک گام مهم خواند و گفت: من هم از وضعیتی که در افغانستان میگذرد، احساس ناراحتی دارم. میخواهم بیشتر بشنوم و بیشتر بدانم که آنجا برای نجات انسانها از وضعیت بدی که گرفتار آن اند، چه کارهایی شده است و چه کارهایی دارد میشود. همچنانکه دوست دارم بدانم که شاعران و هنرمندان از چه زاویهای در این کمپاین بزرگ سهم میگیرند.