۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

لحظه آخر


فاطمه سعادت/ صنف دوازدهم

سه قصه، سه لحظه، سه آخرین لحظه. جداییم و با همیم. در پناه همین لحظه ها. اما چه تلخ است لحظه آخر.
1-      آی، آی، آی موهایم را الا کو!
-          نه، نمی کنم!
-          چرا؟
-          تو اول دستت را از گردنم خطا بده بعد من مویت را الا می کنم.
-          اگر نکردی پس چی؟
-          خوب، پس هر دوی مان با هم رها می کنیم.
-          ا، 2،3
و هر دوی شان هم دیگر را رها کردند.
-          به خدا اگر یکبار دیگر موهایم را کش کنی مادرم را سرت می آورم!
و هر دوی شان یعنی امیر و زهرا شروع به گریه کردند. امیر می گفت: به خدا اگر دیگر بایسکلم را به تو بدهم. و زهرا می گفت: به خدا اگر دیگر دستت زخم شد پوف کنم.
صدای گریه این دو خواهر و برادر چنان فضای کوچه را پر کرده بود که خود به خود نظر دکانداران و همسایه ها به آن سو جلب شده بود. لحظات بعد صداهای مهیب تری این دو کوچک را به سکوت باز داشت. بلی صدا از خانه پدر و مادر زهرا می آمد. دوباره دعوا کرده بودند. نمی دانم چرا، ولی امیر دست زهرا را به دست خود محکم گرفته بود و هر دو فراموش کرده بودند که چند لحظه پیش با هم قهر بودند.
-          به خدا بس است. دیگر طلاقت می دهم. نمی تانم تحملت کنم. از دست تو، از دست زندگی، از دست بی آبروگی، به خدا خسته شدم...
لحظاتی بعد صدای قدم های تند مادر امیر و زهرا آمد که چادرخود را به سر کرده و در حالیکه گریه می کرد، ازخانه بیرون شد. دست زهرا را گرفت و به تندی شروع به رفتنکرد. لحظه ای بعد صدای پدر امیر و زهرا آمد که او هم با یک زیر پیراهنی و شلوار راه راه از خانه بیرون شد. دست امیر را گرفت و به سوی خود کشید. آری برای آخرین لحظات بود که امیر و زهرا همدیگر را می دیدند. اشک های معصومانه آنها سرازیر می شد؛ تا اینکه امیر در میان بازوان پدر و زهرا در میان چادر سیاه مادر گم شد.

2- دخترم گلم... آرام باش... برایت کالا جور می کنم. سیل کو! چقدر مقبول است....
زن چنان سرگرم دیدن فرزند خود بود که اصلاً متوجه سیلی جمعیت نبود که او را نگاه می کردند....
-          دختر مقبولم یادت است آن شبی که تب کرده بودی تا صبح بیدار ماندم و برایت ستاره ها و فرشته ها را نشان دادم. دخترک عزیزم تو قرار است بزرگ شوی. عروس شوی؛ مثل صدها مادر شوی.... دخترم....
-          زن لحظه ای از کودک چشم بر نمی داشت و با افتخار با فرزند خود گپ می زد. ناگاه همه جمعیت اشک ریختند. پس مردی با چهره شکست خورده دست همسر خود، یعنی این زن را گرفت و به عقب راند. آنگاهبه چند مردی که کنارش بودند، اشاره کرد و آنها کودک را برداشتند و داخل تابوت کوچکی گذاشته و داخل حفره کوچکی ماندند. زن فریاد می زد. تا اینکه ساکت شد. مردم آرام آرام روی گور خاک ریختند و این آخرین لحظه ای بود که زن فرزندش را می دید.

3- دخترک نگاهی گذرا به تمام خانه خالی کرد. بله همه چیز را جمع کرده بود. سپس قلم را گرفت و شروع به نوشتن کرد: لحظه های آخر است عزیزم که این نامه را برایت می نویسم. لحظه های واپسین... سال هاست که نتوانستم عشقم را به تو ابراز کنم. متأسفم؛ ما دخترها اینگونه ایم. اولین نگاه مردانه تو مرا اسیر کرد. تو هر روز جلوی پارک خانه مان می نشستی و درس می خواندی... تو پاک تر از آن بودی که من به عشقم نسبت به تو اعتراف کنم. حرف های زیادی برای گفتن دارم. اما لحظه های آخر است. تا بیست دقیقه دیگر پرواز دارم. لحظه های آخر است که در این کشور در این خاک و در این خانه هستم. امیدوارم تو هم لحظه ای به من فکر کنی. ولی بدان تمام لحظات زیبایم مال تو. می خواهم فراموشت کنم و تو را به خدا می سپارم.
دخترک کاغذ را تا کرد و آن را روی چوکی جلوی خانه شان، همانجایی که پسرک هر روز درس می خواند،گذاشت می دانست که پسرک حالا می آید و سریع رفت... در همان لحظه ها پسرک آمد ولی دختر رفته بود.
پسرک روی چوکی نشست و به کتابش خیره شد. ولی درس نمی خواند. زیرا دلش می خواست دختری را ببیند که همیشه دزدکی وی را از پنجره نگاه می کرد؛ زیرا دخترک زیباترین نگاه را داشت؛ ولی پنجره خالی بود و نه کاغذی روی چوکی بود، زیرا باد آن را برده بود.
این سه داستان روایت سه لحظه آخر بود.
لحظه قبل از سه نقطه؛ لحظه ای قبل از بریدن نگاه های تو؛ قبل از رفتن؛ قبل از سکوت. باید قدر لحظه ها را دانست. مبادا لحظه آخر باشد.

۱ نظر:

  1. محب الله ناجی
    سلام به آئینه معرفت و و سپاس از تمام دست اندرکاران این بلاگ. خصوصا استاد عزیز نجیب الله سروش برای در میان گذاشتن مطالب خواندنی این بلاگ. نوشته های فاطمه سعادت همواره خواندنی بوده و هست و خواهد بود. هر اثری که از زیر انگشت و قلم فاطمه سعادت تراوش میشود، همواره تحسین بر انگیز بوده و با ظرافت ادبی و با مهارت خاصی است. فاطمه جان ممنون بخاطر نوشته زیبایت!

    پاسخ دادنحذف